|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
+ نوشته شده توسط مهرداد |
***************************************************************** زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم , گريه به من نياموخت که چگونه + نوشته شده توسط مهرداد |
مرا صد بار هم از خود برانی باز هم دوستت دارم به زندان تنهایی هم کشانی باز هم دوستت دارم چه شد از مهرورزی چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی باز هم دوستت دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده توسط مهرداد |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده توسط مهرداد |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده توسط مهرداد |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نيمكت كهنه باغ + نوشته شده توسط مهرداد |
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند... و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی شود... یک امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ایی نمی تواند او را از تو بگیرد. او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و بر روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند. اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد. بیش از پیش خدا را دوست بگیر + نوشته شده توسط مهرداد |
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را + نوشته شده توسط مهرداد |
همیشه فکر می کردم مثل بهاری واسه من اما نه عمیق تر از بهاری، تو مثل بارونی تو بارونی هستی که هر وقت بباری من خیس می شم دلم می لرزه با حضورت - آخه دلت مثل بهاره هوای ابری دوست ندارم،همیشه ببار من عاشق بارونم، بارون من رو به ناب ترین لحظه ها می بره عشق تو شده هم بهار و هم بارون - من با تو زیبا می شوم بارون همیشه قشنگه، چه آذرخش ٬ چه نم نم ، چه طوفان فقط ابری نباش ـ وقتی هوا ابری میشه امید به باریدن بیشتره ـ ابری که میشم به یاد بارون باش باور کن که می بارم .... + نوشته شده توسط مهرداد |
روزی مردی نابینا روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود ، روی تابلو نوشته شده بود« من کورم لطفاً کمک کنید » روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ، نگاهی به او انداخت . فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد نابینا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را بر گرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد عصر آنروز ، روزنامه نگار به آن محل برگشت ، و متوجه شد که کلاه مرد نابینا پر از سکه واسکناس شده . مرد نابینا از صدای قدمهای او ، خبر نگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد . چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد نابینا هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد : « امروز بهار است،ولی من نمی توانم آنرا ببینم » + نوشته شده توسط مهرداد |
سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار پر آتش عشق نمیتوان خريد كسی جرات بال سپردن به شعله اين شمع را ندارد جز پروانگان بی پروای عشق + نوشته شده توسط مهرداد |
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند + نوشته شده توسط مهرداد |
|
| ||||||